قالب وردپرس خرید قالب وردپرس فروشگاه قالب وردپرس قالب تفریحی وردپرس
جمعه ۱۳۹۷/۰۵/۲۶

آرایش و زیبایی

سرگرمی

داستان و حکایت سری اول

داستان و حکایت سری اول

داستان و حکایت سری اول

داستان و حکایت سری اول

مادر

جوانی وارد سوپر مارکت شد ومشغول خرید بود که متوجه کسی شد که سایه به سایه تعقیبش میکنه رو برگرداند زن مسنی را دید که زل زده وی را نگاه می کرد جوان پرسید:
مادر چیزی شده که مرا اینطور دنبال میکنی خانم با اشک گفت:
تو شبیه پسر مرحومم هستی وقتی مرا مادر صدا زدی خاطرات پسرم را تجدید کردی جوان گفت:
خانم این روزگار است و سنت حیات، یکی میره یکی میاد شما هم خودتو ناراحت نکن.
زنه در حال رفتن بود که از جوان درخواست کرد دوباره وی را مادر صدا کند. جوان صدا زد مادر مادر و با صدای بلند صدا زد مادر.
زن رو برگرداند و خداحافظی کرد و رفت جوان خرید را تمام کرد و رفت صندوق حساب کند صندوق دار گفت:
۲۸۰هزار تومان جوان گفت :
اشتباه نمی کنی صندوقدار گفت:
۳۰هزار تومان حساب شما و ۲۵۰هزار تومان حساب مادرتان که گفت پسرم حساب میکند

جوان از آن به بعد حتی مادرش را خاله صدا میزند

 

مهندس بیکار

یک مهندس به دلیل نیافتن شغل یک کلینیک باز می کند با یک تابلو به این مضمون: درمان بیماری شما با ۵۰ دلار. در صورت عدم موفقیت ۱۰۰ دلار برگشت داده می شود.”
یک دکتر برای مسخره کردن او و کسب ۱۰۰ دلار به آنجا می رود و می گوید: من حس ذائقهء خود را از دست داده ام.
مهندس به دستیار خود می گوید: از داروی شماره ۲۲ سه قطره. دکتر دارو را می چشد اما آن را تف می کند و می گوید این دارو نیست که گازوییل است!
مهندس می گوید شما درمان شدید! و ۵۰ دلار می گیرد.
چند روز بعد دکتر برای انتقام بر می گردد و می گوید که حافظه اش را از دست داده است. مهندس به دستیار خود می گوید: از داروی شماره ۲۲ سه قطره. دکتراعتراض می کند که این داروی مربوط به ذائقه است و مهندس می گوید شما درمان شدید و ۵۰ دلار می گیرد.
به عنوان آخرین تلاش دکترچند روز بعد مراجعه می کند و می گوید که بینایی خود را از دست داده است.
مهندس می گوید متاسفانه نمی توانم شما را درمان کنم، این ۱۰۰ دلاری را بگیرید! اما دکتر اعتراض می کند که این یک ۵۰ دلاری است. مهندس می گوید شما درمان شدید و ۵۰ دلار دیگر می گیرد .

 

همه چیزم…

تلفن همراه پیرمردی که در اتوبوس کنارم نشسته بود زنگ خورد.
به زحمت، تلفن را
با دستهای لرزان از جیبش در آورد..
هرچه تلفن را در مقابل صورتش، عقب و جلو برد، نتوانست اسم تماس گیرنده را بخواند. رو به من کرد و گفت: ببخشید ، چی نوشته؟ .
گفتم: همه چیزم ..
پیرمرد با وجدی کودکانه گفت: الو سلام عزیزم …
دستش را جلوی تلفن گرفت و با صدای آرام وشادی مضاعف به من گفت:
همسرم است…
عاشق شدن آسان است آنقدر که همه انسانها توان تجربه کردن آن را دارند.
مهم عاشق ماندن است…
بی انتها، بی زوال، تاابد، بی منت…

گرداوری: بخش سرگرمی سایت آموزش آسان

مطالب تصادفی

آخرین مطالب

مطالب بیشتر